اندیشه آینه‏اى است تابناک ، و پند روزانه ترساننده‏اى از غل و غش پاک ، و تو را در ادب کردن نفس بس که دورى کنى از آنچه نپسندى از دیگر کس . [نهج البلاغه]
امروز: پنجشنبه 3 مرداد 1387
   1   2      >

سلام....


میخوام از خیانت بگم....


خیانت در امانت...ولی از نوع خاص...خاص بودن به این معنا که بالاترین درجه خیانت محسوب میشه...


وشرم آور ترین .............


رسم اینه که وقتی چیزی رو به ما میسپارن یعنی ببه ما اعتماد کامل دارن...و ما باید حداکثر توانمون رو در نگهداری امانت بکار


بگیریم.....حتی اگه اونطوری که اونا درباره ما فکر کردن نباشیم...یعنی هر کسی خودشو بهتر میشناسه شاید از روی رفاقت و یا بعضی وقتها از روی ظاهر سازی که خودمو انجام میدیو ونیستسم اونجوری که دیگران فکر میکنن ولی به هر حال در امانتی که به ما داده میشه باید کسی باشیم که اونا فکر کردن...نقل هست که روزی مردی به حمام میرفت هنگام ورود به حمام کیسه زر خودشو به شخصی که کنار درب حمام نشسته بود داد و از اونجایی که هوا تایک بود فکر کرد که حمامی اونجا نشسته..وقتی هوا روشن شد و اون شخص هم از حمام بیرون اومد از مرد خواست که کیسه زرشو بده...مرد هم این کار را کرد ..ولی به اون گفت تو با این کارت منو از کاسبی امروز انداختی...


صاحب کیسه گفت چرا؟ مرد گفت من طرارم (دزد) و تو باسپردن این کیسه به من از رفتن به قرار دزدی که داشتم انداختی...رسم جوانمردی نبود در امانت تو خیانت کنم...............و تمام خلاصه ای که گفتم مقدمه ای بود به خاطر خیانت بعضی از افرادی که این روزها درباره خیانت اونا زیاد شنیدیم..خیانتی فراتر از سپردن کیسه زر .... که سپردن ناموس  به کسانی که یک عالمه پدر و مادر به اونا اعتماد کردن...نمیدونم چی بگم ..ولی این مثل روز روشنه که هیچ وقت از کسانی که مسئولیت حفاظت از دختران دانشجو


را دارن و در بعضی مواقع محرم اسرار اونها هستن انتظار نمیره از این موقعیت سو استفاده کنن و به خاطر مشکلی که یک دانشجو داره بخوان به خواسته های خودشون برسن که این بی شرمانه ترین حالت یک  فرد میتونه باشه.........که وقتی یک نفر مستاصل شده وبه کمک شما نیاز داره بخواهی از این فرصت به نفع خودت بهره برداری کنی.........و در آخر اینکه شیطان در لحظه ای آدمارو گول میزنه ما نمیتونیم خودمونو پاک و خیلی از خود مطمئن نشون بدیم...چون تا فردی در اون موقعیت قرار نگیره نمیتونه در مورد خودش قضاوت کنه پس نباید مغرور باشیم...


اون قضیه و داستان فرشته که یادتون هست ( او یک فرشته بود )


                                                                                                      یا محمد و یا علی


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در چهارشنبه 29/3/1387 و ساعت 10:3 صبح | نظرات دیگران()

با عرض سلام وخسته نباشید ...و عذر از اینکه دیر اومدم...


حتما برای شما هم پیش اومده که اخبار متنوع و متناقضی را از منابع مختلف بصورت غیر رسمی شنیده باشید ومدتی هم طول کشیده تا از صحت و سقم اون خبر اطلاع پیدا کنید....مطلب همینه... چرا در مورد ما اینطوری فکر میکنن...یکی نیست بهشون بگه  اون زمان گذشت  که بعد از چند سال تازه میفهمیدیم چی به چیه.....البته سانسور خبری تا یه حد استانداردی خوبه و بعضی از مسائل که باعث اختلال در امنیت ملی میشه باید مسکوت بمونه...ولی هر چی خبر مهمه داره سانسور میشه و بهونه دارن که به ضرر منافع ملیه..........این که نشد همه خبرها اینطوری باشه....تازه یه سری خبر هست که اگه گفته بشه بهتره....وقتی یهکی از مسئولین مملکتی از پست خودش سوء استفاده میکنه باید مجازات بشه و چی از این بهتر که همه اونو بشناسن و ابروش بره تا دیگران هم درس عبرت بگیرن...چطور میشه وقتی یکی با پولهای باد آورده . اختلاسی با خونوادش به سفرهای خارجی میره و خونواده طرف از این پولها استفاده میکنن...ولی وقتی گیر میوفته سریع میگن به خاطر


حفظ ابروی خونوادش نباید فلان خبر همگانی بشه...نه اصلا درست نیست........... میخوام یه مثال بزنم ....یادتونه که سر کنفرانس برلین چی کار کرد این صدا وسیما...فقط برای ا ینکه فلان جناح سیاسی باید تضعیف میشد و یا فردی که حالا راست یا دروغ به عنوان جاسوس هسته ای


معرفی شد....نمیدونم شاید اون کسی که فساد اقتصادی بوجود میاره و باعث اختلاف خانواده ها..جدایی..قتل ..ترک تحصیل..فساد اخلاقی...اعتیاد ..(که همه اینها به خاطر فقر در زندگی بوجود میاد )اصلا باعث به خطر افتادن امنیت ملی نمیشه..چند ساله که اقای احمدی نژاد میخواد چندتا مفسد رو معرفی کنه...در عرض یک هفته ولی هنوز اون هفته نیومده...احمدی نژاد بعضی مواقع با احساساتی شدن مطالبی رو میگه که بعدا اصلا نمیتونه بهش عمل کنه.............حالا کاری به این قضیه نداریم.....ولی سانسور خبری تو ایران داره همه ی مردم رو نسبت به نظام بد بین میکنه....وقتی خبری که صحیح و درست از طرف رسانه های بیگانه مطرح میشه و مردم هم به صحت خبر پی میبرن...دیگه اعتمادشون به رسانه های داخلی که از گفتن این خبر طفره رفتن سلب میشه...و اگه خبر غلطی هم از رسانه های خارجی مطرح بشه مردم باور میکنن....همه دم از صداقت میزنیم ولی ...فلان مقام ارشد نظامی از یه خبر که همه از اون مطلع هستن طفره میره و حتی دروغ هم میگه


چه انتظاری از اون فردی که حالا میخواد بزرگ باشه یا کوچیک باید داشت ..که تو زندگی باید صادق بود...


صادق زیاد داریم ولی آدم صادق خیلی کمه..............


                                                                 یا محمد و یا علی


 


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در دوشنبه 2/2/1387 و ساعت 6:44 عصر | نظرات دیگران()

آقای پناهی 33ساله گرفتار مشکلات مالی است سه سال پیش او در بخش خدمات یکی از دانشگاههای کرج  کار میکرده و در آمد ثابتی داشته است.سال گذشته  و درست یک سال بعد از ازدواج کارش را از دست می دهد و تلاشهایش برای یافتن کار بی نتیجه میماند.تا امروز که بدهی ناشی از هزینه مراسم عروسی اش هنوز پرداخت نشده و اجاره خانه اش هم تلنبار شده است.چاره ای ندارد و تصمیم گرفته یکی از کلیه هایش را بفروشد به این امید که دست کم 5 میلیون تومان دریافت کند.


 


برآورد می شود هر سال حدود 1500 ایرانی یک کلیه خود را میفروشند..این در حالی است که در ایران آمار دقیقی از فروش اعضای بدن وجود ندارد.در یک بررسی آماری در یکی از فعالترین مراکز پیوند کلیه ایران  در 86 درصد موارد انگیزه مالی تنها عامل فروش کلیه بوده است..8 درصد اهدا داوطلبانه ( بستگان درجه یک) و 6 درصد کلیه جسد مرگ مغزی است.در ایران تعداد افرادی که مایل به فروش کلیه هستند بیشتر از افرادی است که به دنبال کلیه برای خود به عنوان گیرنده هستند.در شعبه تهران مرکز کلینیک تخصصی بیماران کلیوی ..یکی از سازمانهایی که برای تسهیل فروش کلیه ایجاد شده است ..بخش پذیرش آکنده از جمیعت است.در راهروهای باریک و بیرنگ و روی مرکز  مردم صف ایستاده تا فرم پر کنند..یا تحت آزمایش قرار گیرند و در نهایت جراحی شوند......سر قیمت بحث و چانه زنی هست . بعضی ها از پایین بودن قیمت ها مینالند و با خشم آنجا را ترک میکنند.یک مرد میخواهد کلیه اش را بفروشد..چون فرزندش دچار بیماری پر خرجی شده و برای جراحی او به پول نیاز دارد. ( این مطلب گزارشی بود ازآقای صدر که در روزنامه همشهری به چاپ رسیده بود.)


با کمی تامل در این گزارش بیشتر به اطراف خود توجه میکنیم و احتمالا تا مدتی تحت تاثیر این مطلب هستیم....میبینیم اطراف ما افرادی هستند که برای تامین مخارج خود و خانواده حاضرند که تکه ای از جان خود را به حراج بگذارند...و این زنگ خطری است برای جامعه ای که انسانهایش مدعی نوع دوستی و همدردی هستند...از خودم میگویم که کلاه را بالاتر بگذاریم تا دور و بر خود را بهتر و با دقت بیشتری ببینیم....به امید روزیکه 100 درصد افراد به عنوان اهدا کننده بدون چشمداشت مالی داشته باشیم...


و از این 100 به نتیجه مهمی میرسیم...مطمئن میشویم جامعه خوب و خوشبختی داریم..............


                                                                                   


                                                                                   یامحمد و یا علی


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در دوشنبه 20/12/1386 و ساعت 2:31 عصر | نظرات دیگران()

سلام به همگی...


من هم مثل همه از انتخاب دایی به عنوان سرمربی تیم ملی شوکه شدم ..


همونطوری که خودش هم باور نمیکرد...واقعا باید به این فدراسیون و سازمان تربیت بدنی


 تبریک گفت که اینقدر به فکر مردم هستند.....همه ما شاهد بودیم به هیچ عنوان


نام علی دایی به عنوان 5 گزینه نهایی نبود...ولی چی شد که اینجوری شد :


وقتی در فدراسیون اکثریت اعضا با قلعه نوعی که فرد مورد نظر سازمان تربیت بدنی بود


 مخالفت کردند..به این نتیجه رسیدند که بهترین گزینه افشین قطبی مربی موفق


پرسپولیس میتونه باشه...پس تمام کارها انجام شد و او به عنوان گزینه نهایی انتخاب شد


...ولی حالا نوبت سازمان بود که با فدراسیون مخالفت کنه...پس وقتی قطبی به همراه


کاشانی و نماینده فدراسیون به سازمان رفتند برخورد سرد هاشمی با قطبی خبر از


حاشیه ای تازه بود....اینکه سازمان مدعی به هیچ عنوان در کار فدراسیون دخالت نمیکنه


یک دروغ محضه که همه شاهد بودیم....در حالی که سخنگوی سازمان همیشه مدعیه


 عدم دخالت در امور فدراسیونه...وقتی علی آبادی نتونست به عنوان رییس فدراسیون


 انتخاب بشه..ولی اعمال نفوذ  در همه حال به بهانه متولیه ورزش کشور در فوتبال خواهد داشت.....


ولی چرا افشین قطبی در آخرین لحظه حذف شد...در صورتیکه از هر لحاظ


 بهترین گزینه برای مربیگریه تیم ملی بود...حضور در سه دوره جام جهانی... یک بار با آمریکا.


.دو بار هم با کره جنوبی..آشنایی با زبان...کلاس یک مربیه حرفه ای


به نظر من چیزهایی که قبلا شنیدم و بعدا فهمیدم..فقط یک نکته منفی در کارنامه او بود...........


درباری بودن...بله فردی که در زمان گذشته پدرش به عنوان رییس صدا و سیما و خودش هم


به عنوان فامیل نزدیک فرح باشه..خوب معلومه که حالا حالا ها باید پشت در بمونه..


.احتمالا سیاسیون مملکتی از تبعات بعد از انتخاب او واهمه داشتن ...


که رسانه های خارجی در مورد این انتخاب حاشیه ای تازه  درست کنن....پس این وسط ..


حالا که فدراسیون مخالف سازمان و سازمان مخالف فدراسیون...نتیجه اینکه نه این نه اون...


حالا اون مربی که میتونست دو روزه انتخاب بشه بعد از کلی وقت و صرف هزینه ئ  الکی همون دوروزه انتخاب شد...


جالبه که کفاشیان زیر همه قولهایی که داده بود زد ..میدونید چرا ..چون اون نفر اول این انتخاب نبود...


مثلا گفته بود ما زیر بار حرف . شرط و شروط مربیه جدید نمیریم...اون گفت که مربیه دو شغله نمیخواهیم...


البته درست گفت الان مربی دو شغله نیست بلکه سه شغله میباشد


...مربی سایپا در لیگ برتر 2-مربی سایپا در لیگ آسیا3- مربی تیم ملی...


زمانی که دایی در اواخر بازیهای تیم ملی فیکس بازی میکرد و هر طوری شده باید


در تیم باشه خیلی مخالف داشت از جمله خودم...ولی حالا از اینکه اون انتخاب شده خوشحالم...


به شرطی که با همون اقتدار همیشگی .. در تیم ملی خدمت کنه..


مثلا سفارش پذیر نباشه...الکی لژیونر دعوت نکنه...و به نامها تکیه نزنه...


انشاالله موفق باشه.........


                                                                       یا محمد و یا علی


 


 


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در چهارشنبه 15/12/1386 و ساعت 12:24 عصر | نظرات دیگران()

با اعلام رسمی کفاشیان از شبکه یک... بعد از بازی پرسپولیس ..علی دایی را بعنوان سرمربی تیم ملی معرفی کرد


ببینیم چی میشه......


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در یکشنبه 12/12/1386 و ساعت 5:27 عصر | نظرات دیگران()

سلام ...


خیلی وقته که دیگه به جوانها اعتماد نمیکنن..مخصوصا در عرصه ورزش ...


حالا یک موقعی چه اتفاقی بیوفته تا یه جوون بتونه خودشو نشون بده...و این شانسو داشته باشه


تا موقعیتشو در تیم ثابت کنه...


و مشکل از همین جا شروع میشه ...چند نفر به تیم ملی دعوت میشن و دیگه بیرون برو نیستن..


و مقصر اصلی سر مربی تیم ملی هستش...که چون اون بازیکن لژیونره و یا سابقه زیادی در تیم داره


باید همیشه دعوت بشه و فیکس بازی کنه...و توجیهشون هم اینه که ..تجربه دارن...


اما اصل مطلب یک چیز دیگه است ..یا مربی ترسویی داریم...و از اینکه با جوونها نتیجه نگیره نگرانه..


و یا اینکه بازیکن سفارش میشه که حتما باید فلانی باشه...


در حال حاضر ما داریم ضربه نبود یه مهاجم شش دانگ رو میخوریم....


همه میدونیم که دایی بازیکن بزرگیه و نه تنها ما که خیلیها فوتبال مارو به دایی میشناسن...


ولی چند سال اخیر که دایی مثل همیشه نبود..نباید فیکس بازی میکرد و


باید فکر این روزها رو میکردن..دایی ..دایی ..و بازهم دایی..


حتما هم باید 90 دقیقه بازی کنه ...من کاری ندارم که سرمربی این دستور رو میداد یا


از جای دیگه آب میخورد.. ولی کلا اشتباه بود..


کدوم از این مهاجمهای ما در کنار دایی فیکس بودن تا بتونیم حالا ازشون استفاده کنیم


یا کریمی یه بار گفتن جادوگر.. جو گرفتش و خیلی وقته که خوب بازی نمیکنه..


.ولی همیشه باید باشه...تو  بازی با سوریه به میداوودی که پدیده لیگ بود بازی ندادن....


من نمیدونم چه سریه.همه این بازیکنها یه زمانی جوون بودن به اونا اعتماد شدوخوب هم بازی کردن


وحالا باید نسل تیم ملی عوض بشه ودل خودمونو به این ترکیب کهنه خوش نکنیم...


مطمئن باشید تو این مقدماتی جام جهانی به مشکل بر میخوریم...


 


در ضمن جا دارد تسلیت بگویم به دوست خوبم علی عزیزی صاحب وبلاگ ورزش به


خاطر درگذشت مادر خانوم گرامیشان..امیدوارم روحشان شاد و مورد آمرزش و رحمت


 پروردگار قرار بگیرد     انشا الله


                                                       یا محمد و یا علی


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در سه‏شنبه 23/11/1386 و ساعت 2:24 عصر | نظرات دیگران()

سلام....


چند روزی هست که صهیونیستها مردم بی گناه غزه را میکشند و مثل همیشه به کودکان واین بار به نوزادان هم رحم نکردند.نوزادانی که در بیمارستان هستند و به هر دلیلی باید بعد از تولد داخل دستگاه باشند تا به زندگی ادامه بدهند...قطع برق در بیمارستان باعث شده که کادرپزشکی نتوانند به همه بیماران رسیدگی کنند و از بین بیماران معمولی و نوزادان که هر دو گروه جانشان بستگی به دستگاههای برقی داردیک گروه را انتخاب کنند...و یا نرسیدن دارو مشکلات آنها را دو برابر کرده است...در حال حاضر مردم تمام دنیا چه مسلمان و یا هر دین و آیین دیگری به جنایات اسراییلیها لب به اعتراض گشوده اند و طبق تجربه های قبلی هیچکدام از این تظاهرات کار به جایی نمیبرد....واما..داستان اصلی و چیزی که برای من و خیلیهای دیگه همیشه سوال بوده.. عدم تفاهم گروه های فلسطینی در مورد کشور و مردم خودشان هست..من نمیدونم چه اتفاق دیگه ای باید بیوفته تا اینها با هم متحد بشن...دو گروه فتح و حماس که هردو هم ادعای نجات فلسطین را دارند حتی باهم درگیر میشوند و هم دیگر را میکشند.. پس نباید انتظار داشت حالا حالاها فلسطین از دست صهیونیستها آزاد بشه...وهر بلایی سرشون میاد تقصیر رهبرانی است که نمیخواهند فلسطینی متحد داشته باشند و این همه زن و بچه بی گناه از بین میرند...رهبری که بتونه گروها رو متحدکنه وجود نداره و اگر هست لجاجت و قدرتی که وجود هم نداره نمیذاره دولتی متحد داشته باشن..پس خودشون نمیخوان و دولتی که این طور باشه همونطوری که دهها ساله  نتونسته کاری کنه مطمئن باشید تا صد سال دیگه هم نمیتونه ..مگه جنگ عراق نبود که همه کشورها بر علیه ایران بسیج شده بودند..ولی ملت ایران با قدرت و صلابت تونستند از میهنشون دفاع کنن..اون موقع 10 ..20..کشور شاید هم بیشتر بر علیه ایران بودند ولی در فلسطین تنها 2 کشور آمریکا و اسراییل هستند.. پس اگه بخوان میتونند..اون موقع در ایران هر کسی ساز مخالف زد مردم از دور خارجش کردند..ولی در فلسطین ......به هر حال دعا میکنیم که از دست این وحشیها نجات پیدا کنند و هر چه زودتر متحد شوند...


انشا الله....


                                                


                                                              یا محمد و یا علی


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در سه‏شنبه 9/11/1386 و ساعت 11:47 صبح | نظرات دیگران()

یه دختر سه ساله دیگه کتک نداره      نزن نامرد غریبه اون که فدک نداره


میگن و دیدیم که دختر باباییه...مخصوصا این دختر کوچولوها که خودشونو برای باباشون لوس میکنن.. بابا هم خیلی دخترشو دوست داره...وقتی بابا میاد خونه دختر  خودشو میندازه تو بغل بابا..دستای بابارو نگاه میکنه تا ببینه چی براش اورده........... اما وقتی کاروان امام حسین به اسیری رفت..رقیه سراغ بابا میگرفت ..بی تابی میکرد گریه میکرد ..از اینکه اون نامردا گوشواره از گوشش کشیدند..هنوزم داره از گوش رقیه سه ساله خون میاد..میگفت کی جرات میکرد منو بزنه ..اگه عموم عباس اینجا بود...


 بمیرم برا اون دخترکی که از گوشاش خون میچکید     با صورت کبود شده پای برهنه میدوید


  عموی من عباس اینجا باشه و این نامردا چادر از سر عمه ام زینب بکشند.. عمو عباس..تشنه ام عمو...عمو تو میروی ما سقایی نداریم  عمو تو میروی بابا دیگه یاری نداره..همه اینها حرفهایی بود که به عموش عباس گفته بود...حالا همون شده بود که ازش میترسید بابا نبود و از عمو هم خبری نبود...دستشو برد رو گردنش هنوز هم داشت از گوش کوچیکش خون میومد...گریه کرد... به غریبیه عمه اش زینب به غریبیه خودش میون این همه سنگ دل..به شام رسیده بودن...مردم شام یه جوری اونارو نگاه میکردن..انگار که غریبه دیدن...چیزایی میگفتن که رقیه متوجه نمیشد و معنیه اون حرفهارو بلد نبود...رو کرد به عمه اش زینب و پرسید عمه خارجی یعنی چه؟


یادش اومد تو مدینه که بودن دخترای مدینه آرزوشون بود که با اون بازی کنن..کنارش بشینن وباهاش حرف بزنن..آخه اون دختر شاه بود جدش فاطمه (س) و پیامبر(ص) بود..ولی اینجا ازش فرار میکردن..آخه میگفتن اونا خارجی هستن..اونا کافرن..نمیدونست چرا بهش سنگ میزن... تو خرابه های شام غریب و غمگین نشستن...رقیه آروم نمیشه همش سراغ باباشو میگیره...سراغ علی اصغر کوچولو رو میگیره تا مثل همیشه بغلش کنه و با دستای کوچیکش بازی کنه..اما نمیدونه چی کار کردن با علی اصغردیدید یا که شنیدید تو حرم رقیه جایی هست که برای این سه ساله دختر عروسک میبرن..میدونید چی میخوان بگن..میگن رقیه فقط سه سالش بوده...اما نانجیب وقتی میبینه خیلی بی تابی میکنه این دختر..میگه الان برات یه چیزی میارم تا آروم بگیری و باهاش بازی کنی..زینب(س) میگه بذار تا اول باهاش حرف بزنم آمادش کنم ..اهمیت نمیده نا نجیب.. طبق رو میاره..رقیه روی طبق رو کنار میزنه...


 ..سر بریده پدر رو میبینه...بغلش میکنه و میگه کجایی بابا ...کجایی که ببینی با ما چی کار میکنن بابا..


                                                                   السلام علیک یا عبدالله.. یا حسن و یا حسین


(دوستان از همه التماس دعا داریم .همین حالا یکی از رفقا تماس گرفت وگفت مادرخانومشو دکتر جواب کرده و نهایت تا 6 ماه دیگه زنده ست.. تو این ایام از همه التماس دعا داشت.خدایا تو رو به حق امام حسین و اهلش تمام مریضان شفا عنایت فرما..آمین .ذکر ام الیجیب را 5 مرتبه بخوانیم برای مریض منظور)          اجر شما با ابی عبدالله


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در شنبه 22/10/1386 و ساعت 12:13 عصر | نظرات دیگران()

یکسال گذشت...


یک ساله که ندیدمت...یکسال غم دوری تو در دل ما جا خوش کرده....


شب تلخی بود ..آن شبی که خبر پروازت را شنیدم...و تا صبح به خودم میگفتم مگر میشه..


و چه روزی بود ....روز وداع با تو را می گویم....


روزی که به محلتان آمدم...و اول از همه تو را دیدم...که آرام خوابیده ای...


صورتم را به شیشه چسباندم..نگاهت کردم ..و صدایت زدم..اما تو خواب بودی...


و رویت را پوشانده بودند..ولی من چهره ات را دیدم...


مگر میشد آن صورت همیشه خندانت را فراموش کنم..


و باورم نشد که تو باشی../....../..تو باشی و لی صدایت نباشد...


تو باشی و در این شلوغی ..ساکن بمانی..


رفتم تا بیشتربدانم...سر کوچه رسیدم...ماتم گرفته بود آن کوچه بن بست را...


نمیخواستم باور کنم که این جمعیت برای بدرقه تو آمده اند...


جلوی علی را گرفتم...وقتی در آغوش هم بغضمان ترکید...و قتی پرسیدم..حسن کجاست؟


و قتی جوابم را با گریه داد..وقتی مهدی و محمد هم همین جواب را به من دادند ...


باورم شد که تو را نخواهم دید...


میخواستم داد بزنم ...آهای مردم اینجا چه خبره ؟این جمیعت کجا میره ..توی این کوچه بن بست...


کوچه ای که بن بسته ..چه راهی داره که همه توی کوچه گم میشن....و گفتن...


میرن تو خونه حسن اینا.. شاید حسن اونجا باشه..شاید خودشو قایم کرده...


ولی... نه.بیرون که میان..انگار ...چشماشون قرمزتره...و دلاشون غمگینتره..


...و هنگامی که پیکر پاکت را به  منزل آخرت رساندیم...چه ناله و سوزها که شنیدیم...


سوزی از دل سوزناک مادر...و ناله یک دانه خواهر...


و او که روز اول همه غصه بی تو بودن را خود به دوش کشید..و پرنده اش را تنها به خانه آورد..


حتی بعد از رفتنت در آن خانه غم زده تو بودی که همه را شاد میکردی...


وقتی  پدرت با آن روحیه مثال زدنی گفت هر کس خاطره ای از حسن دارد بگوید...


و گفتیم...در حالی که تو هم بودی در لحظه لحظه آن خاطرات........


حالا یکسال گذشته است از آن روزها...و یادت.. نشانیت همه جا هست..هر جا که میرویم


...و بهترین جایی که همیشه تو هستی آن حسینیه است...هر کس دلش برای تو تنگ میشود


میرود حسینیه...نوشته هایت را میخواند و برایت یادگاری مینویسد....


...........


در این یکسال چه افرادی که با تو آشنا شدند و در این حسینیه ثبت نام کردند..


و هنوز هم می آیند تا تو را ببیند و صدایت را بشنوند ......


از نورآمدی و بسوی نور رفتی..


تولد بسوی نوررفتنت مبارک


 


 یکسال از عروج آسمانی اش گذشت


به همین مناسبت مراسم یادبود ی از طرف خانواده آن مرحوم  در روز پنج شنبه 13/10/86


از ساعت 30/14 الی 16 در مسجد صاحب الزمان (عج) واقع در


خیابان دماوند ..ایستگاه منصور آباد..خ شهید عباس نبی ئیان


( ده متری بانک ) برگزار میگردد...


دوستان و عزیزان با حضورمون یاد حسن را گرامی میداریم و


مرحمی باشیم بر دل خانواده آن مرحوم  انشاالله


                 شادی روح حسن نظری فاتحمه الصلوات                                                


                                                                 یا محمد و یا علی


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در یکشنبه 9/10/1386 و ساعت 6:51 عصر | نظرات دیگران()

همین جا و همین حالا باید بگویی ...تمام چیزهایی را که به تو گفتیم باید بگویی...


این آخرین سفر توست و دیگر فرصتی برای اعلام این اعلامیه نداری..


حجت را تمام کن و بگو آنچه را که مردم باید بدانند...درست که این مردم به ظاهر گوش میکنند


و به ظاهر با تو هستند...ولی تو باید وظیفه خود را انجام دهی تا بهانه ای برای آنان نباشد..


پس او دست به کار شد....


دستور داد همه بایستند و کسانی که رفته اند بازگردند و کسانی هم که نرسیده اند بیایند..


مردم به هم میگفتند چه شده ..و چرا باید بمانیم..


و دستور داد منبری بسازند تا بر بلندای آن برود و همه او را ببینند و صدایش را بشنوند...


مگر او چه میخواست بگوید که این همه جمعیت را از رفتن باز داشت و


 در آن آفتاب سوزان دور هم جمع کرد


رفت بالا.. صحبت کرد و نشانی داد ..نشانی کسی را داد و همه آن نشانیها را تصدیق کردند..


در آن میان کسی نبود تا صاحب نشانی را نشناسد...


پس او دست صاحب نشانی را گرفت و بالا برد و با صدای بلند فرمود :


                 


                                   من کنت مولاه فهذا علی مولاه


در حاشیه به چیزی برخوردم که خیلی برام عجیب.. خیلی...


برای اینکه از املاء و درست نوشتن این حدیث عظیم که اقتدار شیعه و والی بودن مولایمان را ثابت


میکنه مطمئن بشم ..در موتور فارسی گوگل سرچ کردم و متاسفانه ..متاسفانه..فقط 72 مورد پیدا شد


که چند مورد هم مختص اهل سنت بود برای مخدوش کردن این حدیث...


این همه شیعه ..این همه تبلیغات بی مورد درباره همه چیز و هیچ چیز...


شرمنده شدم شرمنده مولایم ...که خودم ...خودم مطلبی ندارم برای این عظیم ترین واقعه تاریخی...


و این بزرگترین عید شیعیان.............


فقیریم....و فقر ما از جهل ماست...


                                                              یا محمد و یا علی


 نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در سه‏شنبه 4/10/1386 و ساعت 11:41 صبح | نظرات دیگران()
   1   2      >
 لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[29/3/1387- 10:3 ص] خیانت در امانت از نوع خاص
[2/2/1387- 6:44 ع] سانسور خبری
[20/12/1386- 2:31 ع] حراج کلیه در شب عید
[15/12/1386- 12:24 ع] مخالف دایی..موافق دایی
[12/12/1386- 5:27 ع] دایی سرمربی تیم ملی شد
[23/11/1386- 2:24 ع] تیم ملی کهنه شده
[9/11/1386- 11:47 ص] خیانت گروههای فلسطینی به مردم
[22/10/1386- 12:13 ع] یه دختر سه ساله...
[9/10/1386- 6:51 ع] از نور آمدی و بسوی نور رفتی
[4/10/1386- 11:41 ص] آن روز بزرگ
[26/9/1386- 2:17 ع] داخل خانه کعبه
[آرشیو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

بالا