سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
نم نم بارون ( رفیق نارفیق )
همواره بردبار باش که آن پایه دانش است . [امام صادق علیه السلام]
امروز: یکشنبه 9 بهمن 90
   1   2      >

هیچوقت یادم نمی‌رود بلوار میرداماد را به سمت خیابان شریعتی رانندگی می‌کردم. وقتی به چراغ قرمز 180 ثانیه‌ای‌اش برخورد کردم عصبی شدم. تازه از محل کارم تعطیل شده بودم و خیلی خسته بودم.
داشتم دیالوگ‌های معمولم در مورد چراغ قرمز‌ها و ترافیک‌های تهران را زمزمه می‌کردم که کودکی رو به من کرد و گفت: «آقا فال می‌گیری» چند قدم آن طرف‌تر دخترک گلفروش با شاخه‌های لاله صدا زد: «آقا گل بخردیگه... خواهش می‌کنم». جمله‌اش تمام نشده بود که با غرور تمام، شیشه پنجره را بالا دادم تا صدایشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتی چنین برخوردی را از من دیدند بی‌خیال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبیل کناری‌ام.
رنگ قرمز و مدل ماشین سبب شده بود تا از سایر ماشین‌ها متمایز گردد.
پس از چند ثانیه دیدم پسرک فالگیر با صدای بلند گفت: «بچه‌ها... بچه‌ها بیایین علی کریمیه... بازیکن پرسپولیس...» در یک چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از کودکان کار، دور ماشینش را گرفتند. من هم بی‌اختیار سرم را چرخاندم تا عکس‌العمل علی کریمی را ببینم. او با لبخندی دنباله‌دار از همه کودکان فال و گل و شکلات گرفت تا آن‌ها را خوشحال کند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بی‌خیال کریمی نشده بودند. علی کریمی که با بوووووق ماشین‌های پشت سرش مواجه شده بود، اتومبیلش را حرکت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشینش را نگه داشت. من هم از روی کنجکاوی پشت سر جادوگر ایستادم.
کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد. امضا داد و تمام گل‌های لاله گلفروش را خرید و چند فال حافظ هم گرفت. برایم عجیب بود. مگر می‌توان باور کرد جادوگر که گاهی حوصله خودش را هم ندارد اینطور برخورد کند؟
دخترک گلفروش از فرط خوشحالی نمی‌دانست چکار کند و بالا و پایین می‌پرید. کریمی که دیگر نمی‌دانست چکار کند، با صدایی خش‌دار گفت: «بچه‌ها باید بروم سر تمرین. دیرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» کودکان کار نیز با تشویق چند ثانیه‌ای علی کریمی... کریمی دوستت داریم، او را بدرقه کردند...


گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در شنبه 8/11/90 و ساعت 5:49 عصر | نظرات دیگران()

     



     



    فاطمه نور الهی است



    فاطمه گره همه مشکلات را می گشاید



    فاطمه در رحم مادر با حضرت خدیجه سخن میگفت



    فاطمه وقتی از صحنه محشر عبور میکند..منادی از عرش الهی خطاب به اهل محشر ندا میدهد.....



    ای اهل محشر سرهای خود را به زیر افکنید و دیدگانتان را بپو شانید  تا فاطمه از صراط عبور کند



    در این هنگام فاطمه با هفتاد هزار حورالعین به سرعت برق از پل صراط عبور میکند



    فاطمه  روز قیامت محشور میشود در حالی که لباس خون آلود حسین را در دست دارد کنار عرش



    الهی آمده میگوید : ای عادل  بین من و قاتلان فرزندانم حکم نما



    حضرت محمد (ص) فرمود:حق تعالی خلق کرد نور فاطمه را پیش ازآن که بیا فریندآ سمانها و زمین را



    بعضی گفتند  یا رسول الله  مگر او داخل انس نیست ؟



    حضرت فرمود : فاطمه در باطن حوریه است و به ظاهر انسیه است



    گفتند:  حقیقت این سخن بر ما بیان فرما   



    حضرت فرمود : حق تعالی .فاطمه را از نور خود آفرید پیش آنکه آدم را خلق کند در هنگامی که ارواح



    خلایق را آفرید



    .چون حق تعالی آدم را خلق کرد نور فاطمه را بر آدم عرضه کرد



    صحابه گفتند : پیش از آفریدن آدم.. نور فاطمه کجا بود ؟ 



    فرمود : در  حقه ای بود زیر ساق عرش..........



                                                                         فضایل.مصائب و کرامات حضرت فاطمه(ع)



                                                                                            عباس عزیزی



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در سه شنبه 14/2/89 و ساعت 7:34 صبح | نظرات دیگران()

     


    یاد دارم یک غروب سرد سرد...میگذشت از کوچه مان یک دوره گرد...


    دوره گردم..کهنه قالی میخرم..دست دوم جنس عالی میخرم


    گر نداری کوزه خالی میخرم..کاسه و ظرف سفالی میخرم...


    اشک در چشمان بابا حلقه بست..عاقبت آهی کشید بغضش شکست


    اول سال است و نان در خانه نیست..ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟


    ..بوی نان تازه هوش ما را برده بود...اتفاقا مادرم هم روزه بود...چهره اش دیدم که لک برداشته..دست خوش رنگش ترک برداشته


    ...سوختم دیدم که بابا پیر بود..بدتر از این خواهرم دلگیر بود..


    مشکل ما درد نان تنها نبود...مثل این که هیچکس با ما نبود...


    باز آواز درشت دوره گرد...پرده اندیشه ام را پاره کرد..دوره گردم..کهنه قالی میخرم..دست دوم جنس عالی میخرم..


    خواهرم بی روسری بیرون دوید..گفت : آقا سفره خالی میخرید!!!!


                                                                                            


                                                                          یا محمد و یا علی



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط مصطفی جلالی علیائی در شنبه 22/12/88 و ساعت 3:38 عصر | نظرات دیگران()
       1   2      >
     لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    رفتار علی کریمی با دخترک گلفروش
    فاطمه نور الهی است
    اشک در چشمان بابا حلقه بست
    رضا زاده قدیم..و حالا جدید....
    رضازاده رو میشود
    لوله را مربی پرکرد نه رضا زاده
    [عناوین آرشیوشده]

    بالا

    طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

    بالا